شمارهٔ ۲۱
چه می بود این که مستان را به یک ره بیخبر کردیچه نقل است این که مجلس را سراسر پر شکر کردی
چه نام است این که چون خواندی مرا از خود به در کردیچه قول است این که چون گفتی مرا زیر و زبر کردی
چه بوی است این نمیدانم که باد صبح میآردهزارش جان فدا بادا به کویش چون گذر کردی
چه خورشید است این یا رب که چون تابان شد از مشرقبه سان ذره در مهرش مرا بیپا و سر کردی
به دل جویان آن شمعم که از یک تابش نورشدرون خلوت جانم هزاران شعله بر کردی
تویی شیرین که با جانها سخن در پرده میگوییبسی فرهاد را پویان به هر کوه و کمر کردی
بگو ای اشک تر دامن دمی ز آلودگی با منکه جیب آستینم را به خون دیده تر کردی
بنای عقل تمکین را به هر وجهی که بنهادمز بنیادش برافکندی و بنیاد دگر کردی
به بوی آن که چون ساغر لبم بر لب نهی ساقیمرا زین غصه ای ساقی بسی خون در جگر کردی
بهشت عدن میجستم ز غیرت بانگ بر من زدکه ای نادان در این حضرت سوال مختصر کردی
نعیم روضه را قدری نباشد بیوصال اماتو چون دون همتی از ما تمنا این قدر کردی
(جنید) ان رمز مشکل را کسی معنی نمیداندز جیب غیب تا که تو سر این سر به در کردی