گنج

شمارهٔ ۳۳

۱۰ بیت
به حق آن که ندانم جز آستان تو بابیکه در فراق ندارم مجال خوردی و خوابی
نیازمندی جانم به خاک‌بوس جنابتگذشت از آن که محاسب در او رسد به حسابی
اگر شکایت هجران هزار سال نویسمهنوز معنی حرفی نگفته‌ام ز کتابی
عجب که چاکر دیرینه را عزیز نکردیبه پرسشی و سلامی و نامه‌ای و خطابی
دو صد رساله خونین به آب دیده نوشتمکز آن دیار نیامد بدین غریب جوابی
به بوی آن که بیابم نواله‌ای ز نوالتدلم ز آتش حسرت بسوخت هم‌چو کبابی
زبان خامه به یاد شکسته حال بگردانگرم ز دست برآید بدین وسیله ثوابی
مرا خیال تو باشد انیس خاطر محزونچو تشنه‌ای که دل خویش خوش کند به سرابی
زهی سعادت اگر بنده آن مجال بیابدکه عرض قصه کند در چنان رفیع جنابی
(جنید) وفق غمش کن خرابه دل غمگینکه جای گنج نباشد برون ز کنج خرابی