گنج

شمارهٔ ۴۵

۱۰ بیت
من نه امروز خراباتیم و عاشق و مستکه چنین عاشق و مست آمده‌ام روز الست
بود پیوند حقیقی به تو این جان مراپیش از آن روز که جان با بدنم خود پیوست
آن حریفم که گرم سر برود در ره عشقپای بفشارم و بر عشق نیفشانم دست
روزی از خانه به بازار روم با دف و چنگتا همه خلق بدانند که قلاشم و مست
عشق و سرمستی و هر چیز کز آن نیست بترکو بپویید و بپرسید که آن در من هست
بام من زشت شد ای خواجه هم از اول کارچه توان کرد که این شیشه درافتاد و شکست
دلق سالوس که یک بار ز دوش افکندمبه دو صد رشته دگر بار به من نتوان بست
تا ز مستان تو غوغای صبوحی برخواستزاهد از صومعه در کوی خرابات نشست
زاهد دون ز کجا صحبت مستان ز کجالایق منصب عالی نبود همت پست
در پی صومعه و بند ریا بود (جنید)ساکن کوی مغان گشت و از آن بند گسست