شمارهٔ ۴۴
ساقیا موسم عیش است بده جام شرابکه برافکنده عروس چمن از چهره نقاب
دم به دم پیک نفس میرسد از عالم جانکه غنیمت شمر ایام گل و عهد شباب
خیز با سروقدی بر لب آبی بنشینکه دوان میگذرد عمر گرامی چون آب
درده آن جام غم انجام که در ده کس نیستچون در این منزل ویران همه مستیم و خراب
اگرم کاسه سر باد برد چون نرگسیک دم از کف نگذارم قدح باده ناب
درس دوری که مرا بود به هر شام و سحردرس عشق است کنون ای پسر دور شراب
بانگ قامت نکند سود کسی را که مدامکار با قامت شاهد بود و بانگ رباب
ای (جنید) آن همه تحصیل تو بیحاصل بودچه کنم نیست مرا فایدهای سبق کتاب