گنج

شمارهٔ ۷۵

۹ بیت
من کیم در طلبش غم‌زده شیداییمست بی‌خویشتن خسته‌دل خودرایی
من آن عاشق جان‌باز که چون پروانهمی‌ندارم ز غم عشق به خود پروایی
هوس زهد و دل و عشق زهی دیده شوخدر جهان نیست چو من باد هوس‌پیمایی
داشتم گنج حضوری دل آسودهبر سر آورد غم عشق توام غوغایی
ورطه عشق تو دل برد فرو تا به کمرعجب ار جان به لب آرم ز چنین دریایی
نه طریقی که بدو روی به مقصود آرمنه رفیقی که مرا راه نماید جایی
برو ای عقل از این بیش مده دردسرمگم شوی گر بنهی در غم عشقش جایی
گر شدم کوزه‌کش پیرمغان ننگ مدارکامل آن است که در عشق شود رسوایی
دانش خویش به کار آر مکن عیب (جنید)کز پی مردم نادان نرود دانایی