شمارهٔ ۵۸
هر که عاشق نشود پیش خرد مجنونیستوآن که شادی نعیم او ندهد مغبونیست
بنده عشق شو و از دو جهان شو آزادهر که او بنده دنیای دنی شد دونیست
بر رخ و زلف تو تنها نه منم آشفتهکه به هر سوز تو سودازده مفتونیست
دلم از سلسله زلف تو دم میزد و جوشعقل فریاد برآورد که خوش مجنونیست
هر چه اوصاف کمال است در انسان برجستوه که این صورت مطبوع چه خوش معجونیست
زآن می کهنه خون رنگ بیار ای ساقیکه برای دل سودازده نیک افسونیست
دل دیوانه که حسن تو پریشانش کردهر دم از غمزه جادوی تواش افسونیست
ای که در قصد منی تا بکشی پنهانمروزی این قصه شود فاش که بر وی چونیست
بسته دام بلای تو نه تنهاست (جنید)هر کجا خستهدلی محرمی و محزونیست