شمارهٔ ۶۶
زاهد اندر کنج خلوت آه کربت میزندعارف اندر برج وحدت لاف قربت میزند
آری آری هر کسی را آن چه دادند از ازلاز پی آن تا ابد گامی به رغبت میزند
محتسب تا سر وحدت یافت با مردان عشقاز فراغت پشت با پرگار حسنت میزند
رطل سنگین از سر دعوی به نوبت میکشدزاهد ما کاو دم از تقوی و نوبت میزند
هر که با خود برد چون ما آتش مهرش به خاکباد صبحش بوسهها بر خاک تربت میزند
همچو فرهادش ز جان دادن به تلخی چاره نیستهر که با شیرینلبی لاف محبت میزند
تا گدای کوی رندان شد (جنید) از سلطنتبر فراز هفت ایوان پنج نوبت میزند