گنج

شمارهٔ ۴۲

۹ بیت
حدیث عشق تو با کس نمی‌توان گفتنکه سر دوست نشاید به این و آن گفتن
ز روی زرد من احوال درد من پیداستچو روشن است چه حاجت به هر زبان گفتن
خوشا غمی که توان گفت پیش هم‌دردیمرا غمی‌ست که با کس نمی‌توان گفتن
صبا ز دامن من محمل جمال او بنمایکه من مجال ندارم به سوز آن گفتن
دوای بلبل بی‌چاره نیست جز زاریچو درد دل نتواند به باغبان گفتن
به دور عارض و زلف و رخ تو بی‌ادبی‌ستحدیث سنبل و نسرین و ارغوان گفتن
ز کوی عشق به جایی نمی‌توانم رفتکه مشکل است مرا ترک خان و مان گفتن
حدیث جان مکن ای دل چو عشق می‌بازیکه شرط عشق نباشد حدیث جان گفتن
صلای عشق زدم چون (جنید) بر عالمکه نیست شیوه مردان سخن نهان گفتن