غزلیات
شمارهٔ ۱سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساختشمارهٔ ۲بیا بنشین که دلها بی تو برخاستشمارهٔ ۳آب آن عارض خرم برخاستشمارهٔ ۴بلبل آمد به در باغ و ز گل راه بخواستشمارهٔ ۵آب نیکویی روان در جوی تستشمارهٔ ۶هر دیده که در تو یک نظر کردستشمارهٔ ۷بازار شکر لعل شکر بار تو بشکستشمارهٔ ۸بیا که باغ نکوتر ز روی دلخواهستشمارهٔ ۹یک شبه وصل تو ز صد جان بهستشمارهٔ ۱۰در کوی تو عقل بی قراریستشمارهٔ ۱۱دلم عشق ترا چون جان نهان داشتشمارهٔ ۱۲دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشتشمارهٔ ۱۳با غمت دل زحمت جان بر نتافتشمارهٔ ۱۴به دلی وصل تو در نتوان یافتشمارهٔ ۱۵کس درین دوران وفاداری نیافتشمارهٔ ۱۶دوش چون دست قدر مهر از در شب بر گرفتشمارهٔ ۱۷زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفتشمارهٔ ۱۸آن زلف پر از پیچ و شکن را چه توان گفت؟شمارهٔ ۱۹ای شب خجل ز مویت گل تنگ دل ز رویتشمارهٔ ۲۰غمی دارم که هرگز کم نگرددشمارهٔ ۲۱ز عشقت دل مسلم برنگرددشمارهٔ ۲۲به سر تو که دل تو سر انصاف نداردشمارهٔ ۲۳گیتی سر نوبهار داردشمارهٔ ۲۴با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذردشمارهٔ ۲۵رخ تو قهر قمر خواهد کردشمارهٔ ۲۶دلی که درد تو ارزد دوا نمیارزدشمارهٔ ۲۷رخت عاشقان را نظر میپذیردشمارهٔ ۲۸دل سوختست چون به وصالت نمی رسدشمارهٔ ۲۹با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسدشمارهٔ ۳۰عقل من در عشق خواری می کشدشمارهٔ ۳۱مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشدشمارهٔ ۳۲مهر تو هرگز ز جانم نگسلدشمارهٔ ۳۳ز عالم دلربایی بر نیامدشمارهٔ ۳۴خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاندشمارهٔ ۳۵جانا خبر وصل تو زی ما که رساند؟شمارهٔ ۳۶با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟شمارهٔ ۳۷بلبلان رخت به باغ افگندندشمارهٔ ۳۸باد چون طره آن جان جهان درشکندشمارهٔ ۳۹تا لاله ز شوخی به جهان شور در افگندشمارهٔ ۴۰جز رگ جان عشق تو دگر چه گشاید؟شمارهٔ ۴۱گلی کو کزو زخم خاری نیاید؟شمارهٔ ۴۲نیک بدعهد گشت یار این بارشمارهٔ ۴۳هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیرشمارهٔ ۴۴دوش دلبند من آن مهر گسلشمارهٔ ۴۵شمع دل را شب هجران تو سر سوخته امشمارهٔ ۴۶مگذار تا توانی کز غم فغان برآرمشمارهٔ ۴۷نصیحت میکنم دل را که دامن درکش از یارمشمارهٔ ۴۸باز ناز ماهرویی میبرمشمارهٔ ۴۹شاید که ز تو یک نفس آسوده نباشیمشمارهٔ ۵۰گر ترا راحت جان می گویمشمارهٔ ۵۱می درفگن به جام که مست شبانهایمشمارهٔ ۵۲فراقت نیش غم ما را چنان در جان شکست ای جانشمارهٔ ۵۳از زلف سر شکسته یکی حلقه در شکنشمارهٔ ۵۴گفتم ای ترک نظر سوی من غمگین کنشمارهٔ ۵۵ناوک مینداز ای صنم از غمزه بر من بیش ازینشمارهٔ ۵۶داد دلم به دست غم طره دلربای توشمارهٔ ۵۷بی تو مرا یار کیست؟ جان ستم سوختهشمارهٔ ۵۸مکن ای دوست دوای من دلریش بدهشمارهٔ ۵۹ای گرد صبح صادق از مشگ وام کردهشمارهٔ ۶۰ای عارض چون روزت روزم به شب آوردهشمارهٔ ۶۱از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختیشمارهٔ ۶۲زین بیش دل دزدی مکن کز دل جهان پرداختیشمارهٔ ۶۳پرده از لعل بر شکر بستیشمارهٔ ۶۴گر ز چشم من خیالت یک زمان برخاستیشمارهٔ ۶۵چه بد کردم که پیمانم شکستی؟شمارهٔ ۶۶دریغا قصه دردت چنین مشکل نبایستیشمارهٔ ۶۷گر چشم شوخ تو ز جفا خفته نیستیشمارهٔ ۶۸باز از دو لب به عالم صد شور درفگندیشمارهٔ ۶۹مرا فرسوده غم چند داری؟شمارهٔ ۷۰چون تو از غم ندیده ای خواریشمارهٔ ۷۱گره مشگ بر سمن چه زنی؟شمارهٔ ۷۲حسن او بار دگر می بینیشمارهٔ ۷۳ای به حسن آفت جهان که توییشمارهٔ ۷۴گر تو آنجا که تویی انده ما داشتییشمارهٔ ۷۵می دان که باز راه ستم بر گرفته ایشمارهٔ ۷۶تا بسته بند زلف پریشان گشاده ایشمارهٔ ۷۷انصاف دادهام که به خوبی یگانهای