شمارهٔ ۲۸
دل سوختست چون به وصالت نمی رسدجان خسته تا به صورت حالت نمی رسد
از حد گذشت کار جمال تو پس رواستگر عقل ما به کنه کمالت نمی رسد
مه را چه سود گرد فلک تاختن که او؟با حسن خود به گرد جمالت نمی رسد
گفتی که دل به وصل بده راضیم بدینلیکن دل از غمت به وصالت نمی رسد
مردیم از آرزوی خیال تو پس به ماوصلت کجا رسد چو خیالت نمی رسد؟
گر در خطست دل ز غمت حق به دست اوستکز خط غم به نقطه خالت نمی رسد
با تو مجیر پر نتواند فشاند از آنکسیمرغ عقل در پر و بالت نمی رسد