شمارهٔ ۲۲
به سر تو که دل تو سر انصاف نداردآن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد
آنکه یارش تو نباشی نفسی با که نشیند؟وانکه حالش تو نپرسی غم دل با که گسارد؟
من خجل باشم اگر تا سر تو لعل بریزمتو روا داری اگر بر سر من سنگ ببارد
تو الف قدی و شاید که وفا هیچ نداریزانکه من دانم و تو هم که الف هیچ ندارد
چه شماری تو بر انگشت چه سنجی سخن آن؟که به انگشت همی در غم تو روز شمارد
از تو جورست و ز من صبر بکن هر چه توانیکه فلک جور تو و صبر من آخر به سر آرد
سایه پرورده وصل است مجیر ارچه بدوستغم عشق تو ز خورشید به سایه ش نگذارد