گنج

شمارهٔ ۲۴

با دل بسی گفتم که یار از عهد و پیمان بگذردفرمان من کن جان مکن کان بت ز فرمان بگذرد
جولان زد اندر کوی او با حلقه گیسوی اودیدم که مسکین سوی او از مه به جولان بگذرد
جان خواست از من بی بها حالی ز تن کردم جدامنت پذیرم کاین قضا از من به یک جان بگذرد
هستیم در شادی و غم از وصل و هجران ای صنمغافل که بعد از یک دودم این وصل و هجران بگذرد
خوش دل ترم تا چون جرس دارم به افغان دسترسترسم که از تنگی نفس کارم ز افغان بگذرد
دارم رسیده روز و شب روزی به شب جانی به لبآسان گرفته ای عجب باشد که آسان بگذرد
دردم فزود آن تنگ‌خو زان زلف و زان روی نکوآنگه دهد درمان کزو دردم ز درمان بگذرد
گر بر مجیر از روی فن نگذارد او چندین محندر وصف او ما را سخن زود از خراسان بگذرد