گنج

شمارهٔ ۱۵

کس درین دوران وفاداری نیافتیاریی بی زحمت از یاری نیافت
روز عالم رفت و در عالم کسیبی غمی را روز بازاری نیافت
هیچ عاشق بر گلی ننهاد دلتا از آن گل در جگر خاری نیافت
دل به جان آمد ز دست خویش از آنکمردمی در هیچ دلداری نیافت
گر کسی رغم مجیر از روزگارکام رنگی یافت او باری نیافت