شمارهٔ ۱۶
دوش چون دست قدر مهر از در شب بر گرفتعقد گردون بیضه ای از عنبر شب بر گرفت
بر سر شب تاج بود از گوهر گردون ولیکدود دلها هر زمان تاج از سر شب بر گرفت
پیش از آنگه کاید آواز تتق دار فلکلشکر غم بود و من تا لشکر شب بر گرفت
آسمان دید اینکه من خوش خوش همی سوزم چو عودشمع مشرق بر زمین زد مجمر شب بر گرفت
جرعه ها می خورد عقل از جام غم تا روز بودچون حریف شب در آمد ساغر شب بر گرفت
تا در معشوق از انجا پاره ای ره بود شبعقل کان ره دید گام اندر خور شب بر گرفت
زهره بر ره بود چون از غم مرا سرمست یافتبا من آمد ساز زیر چادر شب بر گرفت
هم در آن ساعت که ما را از قبول افسر رسیدخسرو گردون بزد تیغ افسر شب بر گرفت
دل در آن اندیشه کانجا یابد از معشوق باربارها فال وصال از دفتر شب بر گرفت
عقل گفتا گوهر دل دار پنهان ای مجیر!کانک آمد صبح صادق گوهر شب بر گرفت