شمارهٔ ۱۷
زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفتعقل را صف بر شکست و عالم جان بر گرفت
لعل در کان، خاک بر سر کرد تا یاقوت توپرده ظلمت ز پیش آب حیوان بر گرفت
خشک سالی بود عالم را چو عشقت رخ نموداز سرشگ چشم من یک نیمه طوفان بر گرفت
تا سر زلف تو چوگان گشت در میدان جانصد هزاران گوی زر گردون به دندان بر گرفت
سایه را بر من فگن کآخر شناسی این قدرکز سر خاک ای شکر لب سایه نتوان بر گرفت
دی خیالت دید کز عشقت چنان کردم فغانکز فغان من فلک عالم به افغان بر گرفت
ساز آن کردی که درمان سازی از بهر مجیربر مگیر این رنج کو دردت به درمان بر گرفت