شمارهٔ ۳۸
باد چون طره آن جان جهان درشکندفتنه بینی که در عقل و روان در شکند
دل بر آتش نهم آن لحظه که آن عهدشکنبر مه نو زره مشگفشان در شکند
عهد کرد او که خورد خونم و می ترسم از آنکبشکند عهد و مرا کام به جان در شکند
گرچه بسیار کمانش بکشم آخر کارتیر مژگانش مرا همچو کمان در شکند
در غمش زان سخن خویش نگویم که مراسخن از شرم خیالش به زبان در شکند
زلف بشکست چو دل در غم او بست مجیرتا دل خسته او را به میان در شکند