شمارهٔ ۳۷
بلبلان رخت به باغ افگندندزاغ را بار سفر می بندند
دل لاله به عبیر آلودنددهن باد به مشگ آگندند
باغ با باد صبا هم سخن استچه سخن همدم و هم سوگندند
صبح و گل خندهزنانند به همهر دو بر کار جهان می خندند
سوگوارست بنفشه که هنوزسوسن و یاسمن اندر بندند
تازه رویند ریاحین الحقعاقلان جز که چنین نپسندند
تازه رویی به تا چند از غمچون درین دایره روزی چندند
می شتابند وشاقان چمنتا به سلطان جهان پیوندند
ارسلان آنکه دل و همت اوبیخ فتنه ز جهان بر کندند