شمارهٔ ۴۳
هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیروحشی مباش با من و وحشت ز سر مگیر
دل گر نبود خاک تو بی سایه تو سوختجان خاک تست از سر او سایه بر مگیر
گفتی که زر چه جای زرست ای بهانه جوی؟رنگ رخم ببین و بهانه به زر مگیر
صد دل به غمزه بشکن و روی از وفا متاببوسی ز لعل کم کن و تنگی شکر مگیر
آخر نه در غم تو شبی روز کرده ایمطوفان آب دیده و آه سحر مگیر
هر چند صید ما نه سزاوار دام تستما را بریز خون و جز از ما دگر مگیر
گر بر درت مجیر ز مستی شبی گذشتمدهوش عشق تست بر او این قدر مگیر