شمارهٔ ۱
سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساختخواند مرا وز دو لب ما حضری بر نساخت
من به وفا سوختم پردهٔ دل گرچه اوراه جفا زد چنانک پردهٔ دیگر نساخت
شکر کنم گرچه شد شکر من زهر اوبو که بسازد مرا زهر، چو شکر نساخت
با تو بسازیم گفت ار کنی از دل کبابمن همه تن سوختم و آن بتِ کافر نساخت
تا رخ خوبش نزاد عشق، ستمگر نشدتا سر زلفش ندید فتنه مزور نساخت
دید که شد تنگدست بر سر کویش مجیررخ ننمود از نقاب تا ز رخش زر نساخت