گنج

شمارهٔ ۳۱

مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشدیک گام نهد در ره صدبار براندیشد
جایی که ز مژگانت زوبین بلا باردعاشق نبود آنکس کانجا سپر اندیشد
دل وصلت لب جوید وانگاه ز جان ترسدپروانه رخت بیند وانگه ز پر اندیشد
وصلت به تمنایی حاصل نشود کس راکی طعم شکر یابد آنکو شکر اندیشد
جایی که سراندازی ای شمع نکورویانسر سوخته به چون شمع آنکو ز سر اندیشد
در خون کشم آن دل را کو از سر نااهلیجز پیش تو جان دادن چیزی دگر اندیشد
امید مجیر از تو بیش از نظری نبودخود زهره نمی دارد کان یک نظر اندیشد