گنج

شمارهٔ ۴۵

شمع دل را شب هجران تو سر سوخته اممرغ جان را گه سودای تو پر سوخته ام
تو چه دانی که من از دست شکر خنده تو؟چند بر مجمر غم همچو شکر سوخته ام؟
ای بسا روز که من پیش خیال تو چو شمعتا به شب مرده و شب تا به سحر سوخته ام
زان مفرح که به دل سوختگان از تو رسدشربتی ده به من آخر که جگر سوخته ام
مرغ عشق تو منم زانکه در آتشگه غمبهتر آن روز شمردم که بتر سوخته ام
قدر سوز تو چه دانند ازین مشتی خام؟هم مرا سوز که صد بار دگر سوخته ام
ور نه هر لحظه مجیر از غمت این خواهد گفتشمع دل را شب هجران تو سر سوخته ام