گنج

شمارهٔ ۵۷

بی تو مرا یار کیست؟ جان ستم سوختهدر گذر از دل که هست ز آتش غم سوخته
عود و شکر سوختن هر دو بهم عادت استدارم از آن جان و دل هر دو بهم سوخته
شمع روان روی تست پس من بیدل چراراست چو شمعم ز فرق تا به قدم سوخته
خصم ز تو شاد و من غمزده، ناخوش بودشاخ خسک آبدار باغ ارم سوخته
دست ستم سوخته است این دل خام مراگویی بینم چو دل دست ستم سوخته
تا ز فراقت مجیر در دهن اژدهاستهست طناب سپهر جمله به دم سوخته