گنج

شمارهٔ ۳۹

تا لاله ز شوخی به جهان شور در افگنداز پرده بسی خسته دلان را بدر افگند
زلف و رخ معشوقه ما دید بعینههر دیده که بر لاله سحرگه نظر افگند
هر خون که جهان خورد از آزرده دلان پارامسال زمین از جگر خویش برافگند
خوش دل شده بود از مدد عمر که ناگهبیم اجلش خون سیه در جگر افگند
آن روز که بشکفت ز یاقوت سپر ساختو آن شب که فرو ریخت ز عالم سپر افگند
مرغی است عجب لاله که بر شاخ زمانهشب بال بر آورد و سحرگاه پر افگند
با لاله همی خواست مجیر اسب طرب تاختیک حادثه پیش آمد و صد دفع در افگند
سوسن به سحرگه به زبانی که ورا هستاز فتح شه اندر همه عالم خبر افگند
شه زاده محمد پسر اعظم اتابککاو سایه همه بر سر فتح و ظفر افگند