گنج

شمارهٔ ۷۷

انصاف داده‌ام که به خوبی یگانه‌ایواندر جهان به حیله و افسون فسانه‌ای
پاکیزه‌تر ز غنچه گل بر بنفشه‌ایپوشیده‌تر ز دانه در در خزانه‌ای
شاخی است دلبری که تو آن را شکوفه‌ایعقدی است دلبری که تو آن را میانه‌ای
شادی به روی تو که ز تو شاد نیست کسصد جان فدای غم که تو غم را بهانه‌ای
در خون من مشو که نه همدست عالمیبر جان من مزن نه تو یار زمانه‌ای
روزی که آیم از پی دیدار بر درتبا من برون پرده و بی‌من به خانه‌ای
گفتی بدان مجیر که از دل ترا نیمعقلی و هوش نیست عجب گر مرا نه‌ای!