شمارهٔ ۷۶
تا بسته بند زلف پریشان گشاده ایصد نافه مشگ بر گل خندان گشاده ای
ما را که دست بر رگ صد دل نهاده ایمدل بسته ای به زلف و رگ جان گشاده ای
سینه مکن به بستن دل زان قبل که تودل بسته ای نه ملک خراسان گشاده ای
خندی ز گریه من و آنگه گمان بریکاب بقا ز چشمه حیوان گشاده ای
بستیم عهد که دل نشکنی دگرچونست پس که گوی گریبان گشاده ای؟
گفتیم که بر مجیر گشایی در وصالتو هر چه در فراق درست آن گشاده ای