شمارهٔ ۷۵
می دان که باز راه ستم بر گرفته ایکز پیش گوش زلف به خم بر گرفته ای
دریاب کار خود که ز ما دل ربوده ایدزدیده مهر خاتم جم بر گرفته ای
هر جا که بند غم به دلی بر نهاده ایصد سلسله ز پای ستم بر گرفته ای
گفتی جفا و جور بهم بر توان گرفترفتی وفا و مهر بهم بر گرفته ای
خاک توایم خون دل ما مریز از آنکما را ز خاک نز پی غم بر گرفته ای
راضی است دل به عشوه خشک و حدیث تروین قاعده به دور تو هم بر گرفته ای
بشکسته ای زیاده ز دلها دل مجیرپس در بهای وصل به کم بر گرفته ای