شمارهٔ ۴۶
مگذار تا توانی کز غم فغان برآرمترسم کز آتش دل دود از جهان برآرم
آبی بر آتشم زن ورنه به آه سینهبس گرد فتنه هر شب کز آسمان برآرم
عمرم به وصل بستان کاین دولتم نباشدکز جیب عشق سودی بی صد زیان برآرم
جان خواستی غمت را گو پای بر کران نهتا من به جان سپردن دست از میان برآرم
از روز رفته بگذر کاکنون به شحنه غمدل می دهم به رشوت تا کار جهان برآرم
افغان من به بوسی در لب شکن که گردونبا فتنه سر در آرد گر من فغان برآرم
گفتی مجیر ازین در کی باز گردد آخرآنگه که پای دل را زان آستان برآرم