گنج

شمارهٔ ۴۷

نصیحت می‌کنم دل را که دامن درکش از یارمچو با دل بر نمی‌آیم به رنج دل سزاوارم
اگر معزولم از وصلش ندارم غم بحمداللهکه در دیوان هجرانش منم تنها که بر کارم
من از وی بر خورم گویی کس این هرگز نیندیشددلش بر من ببخشاید من این هرگز نپندارم
دلم خون گشت و در عالم ز حالم کس نمی داندکه من بی آن دل و دیده دل از دیده همی بارم
لبی کان جان بیفزاید ازو جویم که او دارددلی کاو خون جان ریزد ز من خواهد که من دارم
درین محنت که من هستم اگر عمرم به پای آردنیم آنکس که تا باشم جز او یاری به دست آرم
ز درد آن لب جانبخش جانی دارم اندر لبچو گوید کای مجیر! آن جان بده در حال بسپارم