گنج

شمارهٔ ۸

بیا که باغ نکوتر ز روی دلخواهستبهار خیمه برون زن چه جای خرگاهست
کنون که در چمن آگاه گشت لاله ز خوابغرامتست بر آنکو ز عالم آگاهست
به فصل این گل کوتاه عمر عشرت کنکه قصه تو درازست و عمر کوتاهست
تو بر زمانه همی خند چون قنینه گریستکه خنده های گل از گریه سحرگاهست
مدار انده فردا چو راه عشق رویکه خود رسد ز بد و نیک هر چه در راهست
هزار جان مقدس فدای آن کس بادکه جای او به چنین وقت حضرت شاهست
خدایگان جهان ارسلان که توقیعشز بهر عصمت دین اعتصمت باللهست