شمارهٔ ۹
یک شبه وصل تو ز صد جان بهستناز تو از ملک خراسان بهست
بوسی از آن لعل شکر بار توگر بدهی بی جگر از جان بهست
عقل من اندر خم زلف تو بهگوی هم اندر خم چوگان بهست
چون نبود درد تو درمان پذیردرد تو صد بار ز درمان بهست
از تو غم ارزان شده در عهد توآنچه همه کس خورد ارزان بهست
گرچه مجیر از تو به جان غم خریدنیست پشیمان که هنوز آن بهست