شمارهٔ ۲
بیا بنشین که دلها بی تو برخاستدمی با ما دل سنگین بکن راست
من اندیشم که جان بر تو فشانممشو از جای، کین اندیشه برجاست
ز تو جورست با ما و غمی نیستاگر خواهی غرامت نیز بر ماست
دمم دادی و من چون شهد خوردمندانم کان چه شوخی وین چه سوداست؟
ز من جان خواستی جان را چه قدرست؟تو بنشین کز سر جان بر توان خاست
بیفکن سایه بر کارم که بی توچو سایه کار من افتاده در پاست
مجیر از عمر، حاصل خواست وصلتبنامیزد چنان آمد که او خواست