شمارهٔ ۶۳
پرده از لعل بر شکر بستیچنبر از مشگ بر قمر بستی
هر کرا خون به غمزه بگشادیرگ جانش به گلشکر بستی
موی کردی مرا ز عشق و چو موراز پی خون من کمر بستی
تا نیاید خیال وصل به شبره خوابم به غمزه بر بستی
چون شکستی ز غم در دل مندر باغ وصال در بستی
کارگر نیست ناوک سحرمکه ره ناوک سحر بستی
گره جان کنون گشاد مجیرکه تو همت به وصل در بستی