گنج

شمارهٔ ۶۱

از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختیدل با تو روزی دم نزد کاخر چرا انداختی
بردی سر از خط رضا دادی به خصم آب وفاچون خاک، پیمان مرا در زیر پا انداختی
در کوی تو کردم وطن دل بر وفا لب بر سخنتو رفتی اندر روی من سنگ جفا انداختی
بر من ز چشم مست تو انداخت ناوک شست تودل اه نکرد از دست تو بگذاشت تا انداختی
در کف گرفتی مهر و کین این خار بود آن یاسمینآن، خصم را دادی و این در چشم ما انداختی
تا با مجیر از تست غم جز با وفا نگشاد دمتو شوخ چشم اول قدم شاخ وفا انداختی