گنج

شمارهٔ ۶۷

گر چشم شوخ تو ز جفا خفته نیستیکار جهان چو زلف تو آشفته نیستی
ور نیستی به همت لعل تو هیچ دلبا نوک غمزه های تو ناسفته نیستی
چوگان زدن نه کار تو بودی بر آفتابگر راه گوی ز آه دلم رفته نیستی
چون لاله زیر زلف تو جایی گرفتمیگر بخت من چو نرگس تو خفته نیستی
گفتی مجیر با تو که در خون کس مشوگر با تو این سخن دگری گفته نیستی