گنج

شمارهٔ ۳۳

ز عالم دلربایی بر نیامدکزو شور و جفایی بر نیامد
چه گویم من تو خود دانی که بی زهر!به باغ کس گیایی بر نیامد
نشد روزی به شب هرگز که آن روزبه دست غم خطایی بر نیامد
شد از ساز ارغنون عمر و افسوسکزو بانگ نوایی بر نیامد
هزاران دل به کوی غم فرو شدکه هیچ آوازه جایی بر نیامد
زمانه جامه راحت چنان بافتکزو کس را قبایی بر نیامد
مجیر از دست عشق اندر گلی ماندکزان گل هیچ پایی بر نیامد