گنج

شمارهٔ ۱۱

دلم عشق ترا چون جان نهان داشتمسوز آن دل که عشقت را چو جان داشت
به چشمم عشق تو خوش لقمه ای بودچو خوردم استخوان اندر میان داشت
زبانم سوخت چون نام غمت بردتو گفتی نامش آتش در دهان داشت
ترا دل چرب مرغی دید و نشنیدکه غم بر شاخ مرغت آشیان داشت
نهادم نام عشقت سود داروولی ناخورده جانم را زیان داشت
چه گویم خشک جانی رفت از آنکسکه در عالم ز خشک و تر همان داشت
مجیر از غمزه شوخت بدان جستکه خون آلوده تیری در کمان داشت