گنج

شمارهٔ ۱۲

دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشتعقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت
صبر می زد لاف چون طوفان غم بالا گرفتعاجزی شد زانکه کشتی در خور طوفان نداشت
شحنه عشق تو تا سر حد جان آتش بزدبیشتر می شد ولیکن بیشتر فرمان نداشت
غم نمی بایست دل را وین به اقبال تو بودوانکه می بایست یعنی صبر یک جو زان نداشت
گوی زد حسنت ولی ننهاد پای اندر رکابزانکه اندر هفت کشور جای یک چوگان نداشت
خون دل خوردی ، بروی لب همی خایم که اوجان چرا پیشت به دندان مزد در دندان نداشت
ماند جانی با مجیر از وی به عیدی کن قبولکو به از جان از برای عید تو قربان نداشت