گنج

شمارهٔ ۷۰

چون تو از غم ندیده ای خواریاز غم ما کجا خبر داری؟
خفته ای خوش چو بخت من همه شبتو چه دانی ز رنج بیداری؟
فارغی نیک دانم از کارمفارغم چون تو بر سر کاری
بار غم را چو نیک می نگرمدر خورست این جفا به سر باری
شو جفا کن که از تو تا به وفاپاره ای راه هست پنداری
سالها شد که صید تست مجیربرهان یا بکش چه می داری؟
رایگان از کفم مده که مرامی کند پهلوان خریداری
نصرة الدین که روز نصرت و فتحملک را تیغ او دهد یاری