شمارهٔ ۵۱
می درفگن به جام که مست شبانهایمما را سهگانه ده که درین ره یگانهایم
زان جام آبگینه به رغم زمانه زودآبی بده که تشنه به خون زمانهایم
از زلف و خال، دانه و دامی بساز از آنکما صید عالم از پی این دام و دانهایم
ار نقل و شمع نیست ز لب نقل ما بسازما خود چو شمع از آتش دل در میانهایم
از مدح شاه و جام می لعل چاره نیستتا پای بست گردش این جام خانهایم
شهزاده پهلوان که همیگویدش جهانمقصود کاینات تویی ما بهانهایم