گنج

متفرقات

شمارهٔ ۱ - مثنوی رزمیه (کذا) (قندهارنامه) برازنده تاج و تخت و کلاهشمارهٔ ۲ - قطعه (در) تاریخچون به الهام الهی، گرداندشمارهٔ ۳گر چنین ابروی او ره می زند اصحاب راشمارهٔ ۴سرگرانی مانع است از آمدن تیر تراشمارهٔ ۵تا نگیرم بوسه از لب گلعذار خویش راشمارهٔ ۶آتش افروز جنون شد دامن صحرا مراشمارهٔ ۷چند دارم در بغل پنهان دل افسرده را؟شمارهٔ ۸پیش رویش چون کنم منع از گرستن دیده را؟شمارهٔ ۹بی نگاه من نشد در عشق معشوقی تمامشمارهٔ ۱۰نیست ظرف راز عشق او حریم سینه راشمارهٔ ۱۱سر به دیوار ندامت می زند تدبیر ماشمارهٔ ۱۲کام خود از کوشش امید می گیریم ماشمارهٔ ۱۳تا ز زیر سنگ می آید برون مجنون ماشمارهٔ ۱۴ازان پیوسته می لرزد دل از پاس قدم ما راشمارهٔ ۱۵(سپندی شد عقیق صبر در زیر زبان ما راشمارهٔ ۱۶یکی صد شد ز گلچین برگ عشرت گلشن ما راشمارهٔ ۱۷فروغ عارضت پروانه سازد شمع بالین راشمارهٔ ۱۸به خودسازی بدل کن ای سیه دل خانه سازی راشمارهٔ ۱۹ز هجران که دارد لاله داغی دلسیاهی را؟شمارهٔ ۲۰نگه دارد خدا آن سیمتن را از گزند ما!شمارهٔ ۲۱بزم عشق است میا از در عادت به درونشمارهٔ ۲۲جان من رفتن ازین سینه بی کینه چرا؟شمارهٔ ۲۳گل روی تو چو شبنم نگران ساخت مراشمارهٔ ۲۴نه چنان تنگ گرفته است دل تنگ مراشمارهٔ ۲۵تا به کی دور بود سایه ابراز سر ما؟شمارهٔ ۲۶رخنه در سنگ کند ناخن اندیشه ماشمارهٔ ۲۷صیقلی می شود از زخم زبان سینه ماشمارهٔ ۲۸رنگ بر روی گل آید ز وفاداری ماشمارهٔ ۲۹زهی رخ تو نموداری از بهشت خداشمارهٔ ۳۰(مده ز دست درین فصل جام صهبا راشمارهٔ ۳۱اسیر ساخت به یک خنده نهان ما راشمارهٔ ۳۲در زیر بار مهره گل نیست دست ماشمارهٔ ۳۳غافل مشو ز رتبه شوق بلند ماشمارهٔ ۳۴قانع به جرعه نیست لب میگسار ماشمارهٔ ۳۵تا کی به شعله ای نزند جوش داغ ما؟شمارهٔ ۳۶(مردانه ازین خرقه سالوس برون آشمارهٔ ۳۷از نغمه عشاق چه ذوق اهل هوس را؟شمارهٔ ۳۸بلبل به ثنای تو گشوده است زبان راشمارهٔ ۳۹هر نگه صد کاسه خون می خوردشمارهٔ ۴۰چه غم از کشمکش ماست جهان گذران را؟شمارهٔ ۴۱لعل از کان بدخشان، گوهر از عمان طلبشمارهٔ ۴۲چنان ز ساده دلی ها رمیده ام ز کتابشمارهٔ ۴۳گر ز روی خود براندازی نقابشمارهٔ ۴۴گل رخسار او در عالم آبشمارهٔ ۴۵(ای لعل تو جان بخش ترا ز عیسی مشربشمارهٔ ۴۶(حاجت از خاک مراد در میخانه طلبشمارهٔ ۴۷هر که از بی طاقتی نالید تمکینش سزاستشمارهٔ ۴۸سجده گاه بوسه من نقش پای او بس استشمارهٔ ۴۹شیوه ما گرد جانان بی خبر گردیدن استشمارهٔ ۵۰خاکساری مشرب و افتادگی دین من استشمارهٔ ۵۱چه حاجت است به می لعل سیر رنگ ترا؟شمارهٔ ۵۲خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش راشمارهٔ ۵۳سرشته اند به دیوانگی سرشت مراشمارهٔ ۵۴ز ناز بوسه لب دلستان نداد مراشمارهٔ ۵۵نمی کشد دل غمگین به صبحگاه مراشمارهٔ ۵۶سلاح جوهر ذاتی است شیرمردان راشمارهٔ ۵۷ز جلوه تو حیاتی است خاکساران راشمارهٔ ۵۸بهار مایه غفلت بود گرانان راشمارهٔ ۵۹به دست شانه مده زلف عنبرین بو راشمارهٔ ۶۰چه نسبت است به روی تو روی آینه را؟شمارهٔ ۶۱چو آفتاب بکش جام صبحگاهی راشمارهٔ ۶۲گذشت عمر و نگردید پخته طینت ماشمارهٔ ۶۳باقی به حق، ز خویش فنا می کند تراشمارهٔ ۶۴کو باده تا به سنگ زنم جام عقل را؟شمارهٔ ۶۵(از رحم بر زمین نزد آسمان مراشمارهٔ ۶۶کو عشق تا به هم شکند هستی مرا؟شمارهٔ ۶۷عیدست مرگ دست به هستی فشانده راشمارهٔ ۶۸مجنون کند فریب نگاهت غزاله راشمارهٔ ۶۹غم روزی نخورد هر که دلش آزاده استشمارهٔ ۷۰آن که صد شیوه به آن چشم سخنگو داده استشمارهٔ ۷۱لعل سیراب تو ترخنده به صهبا زده استشمارهٔ ۷۲سبزه خط تو راه دل آگاه زده استشمارهٔ ۷۳داغ مشکینم که ناف لاله ها را سوخته استشمارهٔ ۷۴در غلط می افکند هر دم سپند بزم راشمارهٔ ۷۵دل به دام زلف آن مشکین کمند افتاده استشمارهٔ ۷۶بخت ما چون بیدمجنون سرنگون افتاده استشمارهٔ ۷۷تا خیال عارضش در دیده مأوا کرده استشمارهٔ ۷۸بر سر گردون گل انجم سرشک ما زده استشمارهٔ ۷۹از خمار خواب خوش یوسف به زندان آمده استشمارهٔ ۸۰گل ز تیغ غمزه‌اش در خاک و خون غلتیده استشمارهٔ ۸۱آنچه می دانیش روی به خون اندوده ای استشمارهٔ ۸۲عشق پنهانی خنک چون ناز حسن خانگی استشمارهٔ ۸۳هر که چشم رغبت از نظاره مرغوب بستشمارهٔ ۸۴چشم ما طرفی کز آن رخسار آتشناک بستشمارهٔ ۸۵بس که تند و تلخ و خشم آلود آن بدخو نشستشمارهٔ ۸۶بس که بر رویم غبار کلفت از هر سو نشستشمارهٔ ۸۷خوشدلی فرش است در هر جا شراب و ساز هستشمارهٔ ۸۸در محبت جز تهیدستی متاعی باب نیستشمارهٔ ۸۹(آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیستشمارهٔ ۹۰ذوقی از حرف محبت بی صفای سینه نیستشمارهٔ ۹۱تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشتشمارهٔ ۹۲در محبت کام نتوان بی دل خونخواره یافتشمارهٔ ۹۳پنجه غیرت دل پرویز را در هم شکستشمارهٔ ۹۴به این عنوان اگر قامت کشد سرو دلارایتشمارهٔ ۹۵هر کجا قامت دلدار به دعوی برخاستشمارهٔ ۹۶تار و پود فلک از ناله پیچیده ماستشمارهٔ ۹۷پیش ارباب خرد رسم تکلف باب استشمارهٔ ۹۸پیش اشکم که خروشنده تر از سیلاب استشمارهٔ ۹۹چشمت از گوشه میخانه بلاخیزترستشمارهٔ ۱۰۰در شکست دل ما سعی نه از تدبیرستشمارهٔ ۱۰۱فکر دنیای دنی کار خدانشناس استشمارهٔ ۱۰۲چاره خاک نشینان به قضا ساختن استشمارهٔ ۱۰۳تا به کام است فلک، خار گل پیرهن استشمارهٔ ۱۰۴شور دریای وجود از سر پرشور من استشمارهٔ ۱۰۵اشک از گرمی آه دل من گلگون استشمارهٔ ۱۰۶نامه لاله که داغ جگرش مضمون استشمارهٔ ۱۰۷یک سر زلف تو در چین و یکی ماچین استشمارهٔ ۱۰۸روزگاری است که پایم ز چمن کوتاه استشمارهٔ ۱۰۹اشک خالی کن دلهای غم اندوخته استشمارهٔ ۱۱۰راحت و محنت عالم به هم آمیخته استشمارهٔ ۱۱۱دل هر کس که مسلم ز علایق رسته استشمارهٔ ۱۱۲جوش سودا ز سرم عقل گرانبار گرفتشمارهٔ ۱۱۳دل به منت ز من آن یار جفاکیش گرفتشمارهٔ ۱۱۴(دلم ز سینه به آن زلف تابدار گریختشمارهٔ ۱۱۵مرا گشایش خاطر ز دامگاه بلاستشمارهٔ ۱۱۶سیاه روی کتاب از ورق شماری ماستشمارهٔ ۱۱۷ترا که پنبه گوش شعور سیماب استشمارهٔ ۱۱۸زبان شانه درازست بر سر عالمشمارهٔ ۱۱۹دل آرمیده بود گفتگو چو هموارستشمارهٔ ۱۲۰ستاره سحر عشق چشم بیدارستشمارهٔ ۱۲۱ترا که خط بناگوش ابجد نازستشمارهٔ ۱۲۲کلام تلخ جبینان حلاوت آمیزستشمارهٔ ۱۲۳تبسمی که دهد یار ازان دهن جان استشمارهٔ ۱۲۴سخن بلند چو گردد به وحی مقرون استشمارهٔ ۱۲۵ز ناله ام در و بام قفس نگارین استشمارهٔ ۱۲۶هزار گرگ هوس در کمین عصمت توستشمارهٔ ۱۲۷حیرتکده چشم مرا خواب ندیده استشمارهٔ ۱۲۸بر سبزه خط تکیه مکن موج سرابی استشمارهٔ ۱۲۹اندیشه ز مستی نکند هر که شرابی استشمارهٔ ۱۳۰ارباب همم را چه غم از بی پر و بالی است؟شمارهٔ ۱۳۱جز گوشه میخانه مرا جای دگر نیستشمارهٔ ۱۳۲جز نام تو بر لوح دلم هیچ رقم نیستشمارهٔ ۱۳۳ارباب حیا را لب نانی ز جهان نیستشمارهٔ ۱۳۴در چشم و دل پاک ز دنیا خبری نیستشمارهٔ ۱۳۵هر کس طمع روی دل از مردم خس داشتشمارهٔ ۱۳۶زاهدان را گوشه خلوت بس استشمارهٔ ۱۳۷ای دل بی درد، آزادی بس استشمارهٔ ۱۳۸در چشم پاکبازان آن دلنواز پیداستشمارهٔ ۱۳۹سرکشم ز ابر بهاری گذشته استشمارهٔ ۱۴۰غم پوشش برونم را گرفته استشمارهٔ ۱۴۱ای که گفتی نگاه خیره توشمارهٔ ۱۴۲زهرست بی تبسم شیرین شراب تلخشمارهٔ ۱۴۳شنیدم آنقدر از دوستان تلخشمارهٔ ۱۴۴زلف مشکین تو سر در دامن محشر نهادشمارهٔ ۱۴۵سرو را از جلوه مستانه از جا می‌بردشمارهٔ ۱۴۶عقل را از مغز بیرون داغ سودا می‌بردشمارهٔ ۱۴۷اگر چه باغ جهان از وفای گل خالی استشمارهٔ ۱۴۸قسم به شمع تجلی که پرتوش ازلی استشمارهٔ ۱۴۹ترا که برق بلا خوشه چین خرمن نیستشمارهٔ ۱۵۰خیال طره او در دل خراب گذشتشمارهٔ ۱۵۱مرا به نیم تبسم خراب کرد و گذشتشمارهٔ ۱۵۲ترخنده از عرق به می ناب زد رختشمارهٔ ۱۵۳هستی نماند و در سر پوچ آرزو بجاستشمارهٔ ۱۵۴ز اهل سخن مپرس مقام سخن کجاستشمارهٔ ۱۵۵ما را بهشت نقد، تماشای دلبرستشمارهٔ ۱۵۶چون غنچه گر زبان تو با دل موافق استشمارهٔ ۱۵۷موج خطر سفینه اهل توکل استشمارهٔ ۱۵۸یعقوب بد نکرد که در هجر چشم باختشمارهٔ ۱۵۹امروز حسن خط به رخ او مسلم استشمارهٔ ۱۶۰نرمی حصار عافیت جان روشن استشمارهٔ ۱۶۱ناخن به سینه ریزی حسن هلال ازوستشمارهٔ ۱۶۲تا عارضت ز آتش می برفروخته استشمارهٔ ۱۶۳زلفت که همچو شام غریبان گرفته استشمارهٔ ۱۶۴از سرد مهری آتش شوقم فسرده استشمارهٔ ۱۶۵در جوش خلق کعبه حاجات گم شده استشمارهٔ ۱۶۶خال تو ریشه در شکرستان دوانده استشمارهٔ ۱۶۷دل بی خیال طایر شهپر بریده استشمارهٔ ۱۶۸از پسته تو شور ملاحت چکیده استشمارهٔ ۱۶۹آتش ز شرم خوی تو تا سر کشیده استشمارهٔ ۱۷۰دارد سری به کاکل او هر سری که هستشمارهٔ ۱۷۱(در زیر آسمان دل بی اضطراب نیستشمارهٔ ۱۷۲عشق ترا به رونق ما احتیاج نیستشمارهٔ ۱۷۳بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیستشمارهٔ ۱۷۴در گلشن وجود ره بوالفضول نیستشمارهٔ ۱۷۵بر رنگ عصمت تو می ناب دست یافتشمارهٔ ۱۷۶از ما به گفتگو دل و جان می توان گرفتشمارهٔ ۱۷۷تا چند ز رسوا شدن راز توان سوخت؟شمارهٔ ۱۷۸رخساره گلرنگ تو گلزار بهشت استشمارهٔ ۱۷۹رخسار تو شاداب تر از لاله طورستشمارهٔ ۱۸۰می بی نمک صحبت احباب حرام استشمارهٔ ۱۸۱آغاز خط آن شوخ به عشاق رحیم استشمارهٔ ۱۸۲از وصل، ملال دل خرم نمکین استشمارهٔ ۱۸۳روی دل این خسته به آن چشم سخنگوستشمارهٔ ۱۸۴(راه سخنم معنی بسیار گرفته استشمارهٔ ۱۸۵شمارهٔ ۱۸۶از خموشی هرکه سر در جیب فکرت می‌بردشمارهٔ ۱۸۷ناله بلبل به بال شیون ما می پردشمارهٔ ۱۸۸تا به برگ سبز، خط او چمن را یاد کردشمارهٔ ۱۸۹کاوش مژگان او از بس که دست انداز کردشمارهٔ ۱۹۰ناله من بزم عشرت را مصیبتخانه کردشمارهٔ ۱۹۱(در گلستانی که روید دام چون سنبل ز خاکشمارهٔ ۱۹۲بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خوردشمارهٔ ۱۹۳می چسان مغز من آتش روان را پرورد؟شمارهٔ ۱۹۴بر گل رخسار او تا زلف پیچ و تاب زدشمارهٔ ۱۹۵من کیم تا دست امیدم به آن دامن رسد؟شمارهٔ ۱۹۶بی تو بر من شش جهت چون خانه زنبور شدشمارهٔ ۱۹۷تا دل از زلفش جدایی کرد از جان سیر شدشمارهٔ ۱۹۸از فضولی چشم بستم خار و گل همرنگ شدشمارهٔ ۱۹۹دل فتاد از چشم مست یار تا فرزانه شدشمارهٔ ۲۰۰وقت شد تا لشکر خط ماه تا ماهی کشدشمارهٔ ۲۰۱هر قدر نقاش نقش او به دقت می‌کشدشمارهٔ ۲۰۲شوربختم، دل به آن کنج دهانم می‌کشدشمارهٔ ۲۰۳خط ظالم از گل رخسار او کین می کشدشمارهٔ ۲۰۴داستان عمر طی شد حرف او آخر نشدشمارهٔ ۲۰۵هیچ کس بی گوشمال روزگار آدم نشدشمارهٔ ۲۰۶زخم گستاخم لب تیغ شهادت می‌مکدشمارهٔ ۲۰۷از چمن رفتی و گل با حسرت بسیار ماندشمارهٔ ۲۰۸شد بهار و غنچه ما همچنان در خاک ماندشمارهٔ ۲۰۹یادگار عشق داغی در دل دیوانه ماندشمارهٔ ۲۱۰رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماندشمارهٔ ۲۱۱روز قسمت چون ادا فهمی به ابرو داده اندشمارهٔ ۲۱۲وقت جمعی خوش که تخمی در ته گل کرده‌اندشمارهٔ ۲۱۳فتنه و آشوب از هرسو به من رو کرده‌اندشمارهٔ ۲۱۴زهر در پیمانه کردم انگبین پنداشتندشمارهٔ ۲۱۵نغمه و گفتار خوش ارواح را بال و پرندشمارهٔ ۲۱۶پنبه از بی طالعی ناخن به داغم می زندشمارهٔ ۲۱۷ناله ام ناخن به داغ عندلیبان می زندشمارهٔ ۲۱۸روز روشن آه ما بر قلب گردون می زندشمارهٔ ۲۱۹اهل دعوی خط به حرف اهل معنی می کشندشمارهٔ ۲۲۰گه لب لعلش دهد دشنام و گه تحسین کندشمارهٔ ۲۲۱می گذارد کفش هر کس پیش پای میهمانشمارهٔ ۲۲۲روح را با تن شکم‌پرور برابر می‌کندشمارهٔ ۲۲۳میان نور و ظلمت عالمی دارم، نمی دانمشمارهٔ ۲۲۴ز عشق افزون تمنای دل خودکام می گرددشمارهٔ ۲۲۵کدامین سینه مجروح مهمان تو می گردد؟شمارهٔ ۲۲۶دل عاشق به جنت قانع از دلبر نمی گرددشمارهٔ ۲۲۷کسی تا کی برای رزق دل بر آسمان بندد؟شمارهٔ ۲۲۸خطش خورشید را در دامگاه هاله می آردشمارهٔ ۲۲۹ز آب تیغ او هر بیجگر سربرنمی آردشمارهٔ ۲۳۰نهال قامت او کی مرا از خاک بردارد؟شمارهٔ ۲۳۱خطر از قاطعان راه، رهبر بیشتر داردشمارهٔ ۲۳۲(غبارم را نسیم ناتوانی دربدر داردشمارهٔ ۲۳۳ازان فرهاد دایم جای در کوه و کمر داردشمارهٔ ۲۳۴خوشا دردی که مهرم از لب خاموش برداردشمارهٔ ۲۳۵چه زنگ از خاطر من دیده نمناک بردارد؟شمارهٔ ۲۳۶برای دیگران صد گل گشایش بر جبین داردشمارهٔ ۲۳۷مگر شمشیر او امروز آب تازه ای دارد؟شمارهٔ ۲۳۸خوش آن آزاده کز منت به خاطر بار نگذاردشمارهٔ ۲۳۹کسی چون چشم ازان رخسار آتشناک برگیرد؟شمارهٔ ۲۴۰گه تبسم از لبش، گاهی سخن گل می کندشمارهٔ ۲۴۱نشأه دیوانگی تکلیف باغم می کندشمارهٔ ۲۴۲داغ عاشق سازگاری کی به مرهم می‌کند؟شمارهٔ ۲۴۳چشم مستت سرمه را بیهوش‌دارو می‌کندشمارهٔ ۲۴۴با دلم آتش نگاهی دستبازی می کندشمارهٔ ۲۴۵(دود دل را اشک چشم تر تلافی می کندشمارهٔ ۲۴۶چند حرف بوسه او بر لب جان بشکند؟شمارهٔ ۲۴۷رهروان چون بر میان دامان استغنا زنندشمارهٔ ۲۴۸حق‌پرستانی که از عشق خدا دم می‌زنندشمارهٔ ۲۴۹یکه تازان جنون چون روی در هامون کنندشمارهٔ ۲۵۰چرخ در گردش بود تا دل به جای خود بودشمارهٔ ۲۵۱یاد ایامی که رویش را بهار شرم بودشمارهٔ ۲۵۲چشم من دایم سپند آتش رخساره بودشمارهٔ ۲۵۳شمع دل را روشنی در وقت خاموشی بودشمارهٔ ۲۵۴در جنون عقل از سر دیوانه بیرون می رودشمارهٔ ۲۵۵بی تو گر ساغر زنم خون در رگم نشتر شودشمارهٔ ۲۵۶دل سیاه ارباب غیرت را ز منت می‌شودشمارهٔ ۲۵۷گنج در ویرانه من مار ارقم می‌شودشمارهٔ ۲۵۸کی دلِ دیوانهٔ من رام آهو می‌شود؟شمارهٔ ۲۵۹عافیت می خواهم از گردون، ملالم می دهدشمارهٔ ۲۶۰عشوه ها از طالع ناساز می باید کشیدشمارهٔ ۲۶۱آنچه آن روی لطیف از سایه مژگان کشیدشمارهٔ ۲۶۲خوش بهاری می رسد فکر می و ساغر کنیدشمارهٔ ۲۶۳گل نشکفته من در چمن هرگز نمی‌خوابدشمارهٔ ۲۶۴خیال زلف او در دیده خونبار می زیبدشمارهٔ ۲۶۵ز شور بلبلان گل از هوای خود نمی افتدشمارهٔ ۲۶۶مصفا چون شود دل در غبار تن نمی‌گنجدشمارهٔ ۲۶۷شکوه خامشی در ظرف گفت و گو نمی گنجدشمارهٔ ۲۶۸ز راه چشم، غم در جان غم فرسود می پیچدشمارهٔ ۲۶۹امید وقت خوش از جمع دیوان داشتم، غافلشمارهٔ ۲۷۰چو برگ سبز کز باد خزانی زرد می گرددشمارهٔ ۲۷۱ز می هرگاه روی یار عالمسوز می گرددشمارهٔ ۲۷۲به کوی عشق زاهد دشمن ناموس می گرددشمارهٔ ۲۷۳به درویش از تهیدستی گوارا مرگ می گرددشمارهٔ ۲۷۴کم و بیش جهان در نیستی همسنگ می‌گرددشمارهٔ ۲۷۵زمین خشک، گلزار از می گلفام می‌گرددشمارهٔ ۲۷۶(جنون از نشئه هشیاری من ننگ می‌گیردشمارهٔ ۲۷۷قضا تا نسخه کفر از خط جانانه می گیردشمارهٔ ۲۷۸ز فکر قامتی در دل خرامان شعله ای دارمشمارهٔ ۲۷۹نشد قسمت که چندان چشم شوخ او به ما سازدشمارهٔ ۲۸۰کسی را از بزرگان می رسد نخوت به درویشانشمارهٔ ۲۸۱نفس را یاد رویش شعله بی باک می سازدشمارهٔ ۲۸۲تماشای تو از دل سینه‌ها را پاک می‌سازدشمارهٔ ۲۸۳نفس را صافی از کلفت خراش سینه می سازدشمارهٔ ۲۸۴بدآموز قفس در آشیان مسکن نمی سازدشمارهٔ ۲۸۵نه لاله (است) این که پای بیستون را در حنا داردشمارهٔ ۲۸۶که می گفت از دل یاقوت دود عنبرین خیزد؟شمارهٔ ۲۸۷صفای عارضش ته جرعه بر مهتاب می ریزدشمارهٔ ۲۸۸کشد در خاک و خونم گر غباری در من آویزدشمارهٔ ۲۸۹ز دندان ریختن حرص کهنسالان فزونتر شدشمارهٔ ۲۹۰ز حیرت بهره عاشق ز خوبان بیشتر باشدشمارهٔ ۲۹۱جهان را تار و پود هستی از موج خطر باشدشمارهٔ ۲۹۲رهین منت درمان شدن آسان نمی باشدشمارهٔ ۲۹۳چه لذت دیدن رخسار آن مه پاره می بخشدشمارهٔ ۲۹۴همان خشک است مژگان گر به خوناب دگر غلتدشمارهٔ ۲۹۵گل از شرم رخ او خون به روی خویشتن مالدشمارهٔ ۲۹۶کدامین سروقد از دامن محشر برون آمد؟شمارهٔ ۲۹۷به قتل من چنان تیغش به استعجال می آمدشمارهٔ ۲۹۸اگر ملک دو عالم را کند یک کاسه اقبالششمارهٔ ۲۹۹گرانخوابی که آه سرد را مهتاب می داندشمارهٔ ۳۰۰دل سودایی من یار را اغیار می داندشمارهٔ ۳۰۱گرفتار محبت دوست از دشمن نمی‌داندشمارهٔ ۳۰۲دلم در سینه درس ناله مستانه می‌خواندشمارهٔ ۳۰۳حجاب بی‌زبانم رخصت گفتار می‌خواهدشمارهٔ ۳۰۴طبیب پست فطرت خلق را رنجور می خواهدشمارهٔ ۳۰۵شود رد خلایق هرکه را الله می‌خواهدشمارهٔ ۳۰۶خوشا دردی که هر مو بر تن من در خروش آیدشمارهٔ ۳۰۷ز سبزی گر برون گردون مینارنگ می آیدشمارهٔ ۳۰۸به لب از شوق صدره بیش جان نامه می آیدشمارهٔ ۳۰۹اگر خواهی سر مویی نپیچد سر ز فرمانتشمارهٔ ۳۱۰مگر پروانه حرفی از کنار و بوس می گوید؟شمارهٔ ۳۱۱(صبا در هم خبر از طره جانانه می گویدشمارهٔ ۳۱۲آن که چشمان ترا نشأه بیهوشی دادشمارهٔ ۳۱۳(یک ادای نمکین در همه عمر نکردشمارهٔ ۳۱۴زلف او کی به خیال من غمناک افتد؟شمارهٔ ۳۱۵گر چنین سرو ز بالای تو درهم گرددشمارهٔ ۳۱۶اگر ابروی تو محراب نمازم گرددشمارهٔ ۳۱۷حسن خط پرده فهمیدن مضمون گرددشمارهٔ ۳۱۸عیب در چشم و دل پاک هنر می‌گرددشمارهٔ ۳۱۹شبنم از روی لطیف تو نظر می دزددشمارهٔ ۳۲۰بوی گل مژده آشوب جنون می آردشمارهٔ ۳۲۱شوربختی ز دو چشم تر ما می باردشمارهٔ ۳۲۲هر که را می نگری شکوه ز قسمت داردشمارهٔ ۳۲۳ناله ام کاوش ازان خنجر مژگان داردشمارهٔ ۳۲۴نمک لعل تو کی چشمه حیوان دارد؟شمارهٔ ۳۲۵اشک ما آتش حل کرده به دامن داردشمارهٔ ۳۲۶چمن خلد کی این لاله و نسرین دارد؟شمارهٔ ۳۲۷با رخت آینه خوش عیش تمامی داردشمارهٔ ۳۲۸خنک آن دل که ز وسواس تمنا گذردشمارهٔ ۳۲۹رهنوردی که مدارش به توکل گذردشمارهٔ ۳۳۰داغم از خنده بیهوده خود، می ترسمشمارهٔ ۳۳۱قطع امید ازان زلف دوتا نتوان کردشمارهٔ ۳۳۲برو ای غیر به ما داغ محبت مفروششمارهٔ ۳۳۳هر که شبها ز سر زانوی خود بالین کردشمارهٔ ۳۳۴هر کجا از خط سبز تو سخن می خیزدشمارهٔ ۳۳۵مرغ من در بغل بیضه هم آزاد نبودشمارهٔ ۳۳۶نکشم ناز بتی را که جفاجو نبودشمارهٔ ۳۳۷مصر روشن ز جمال مه کنعان نشودشمارهٔ ۳۳۸رام عاشق نشدن، کام زلیخا دادنشمارهٔ ۳۳۹سخنی کز دهن تنگ تو برمی‌آیدشمارهٔ ۳۴۰خون به جوشم ز خط غالیه‌گون می‌آیدشمارهٔ ۳۴۱مگر از ناله بلبل دل ما بگشایدشمارهٔ ۳۴۲گلی از عیش نچیدم که ملالی نرسیدشمارهٔ ۳۴۳دو دل شوم چو به زلفش مرا نگاه افتدشمارهٔ ۳۴۴کجا دماغ تو گرم از شراب می‌گردد؟شمارهٔ ۳۴۵درین ریاض کسی خوشه اش دو سر داردشمارهٔ ۳۴۶کسی که کاوش عشقی درون خود داردشمارهٔ ۳۴۷چو دست خود به دعا می پرست برداردشمارهٔ ۳۴۸لبش به ظاهر اگر حرف شکرین داردشمارهٔ ۳۴۹شراب روز دل لاله را سیه داردشمارهٔ ۳۵۰ز خط صفا لب میگون یار پیدا کردشمارهٔ ۳۵۱به حسن، خیرگی ما چه می تواند کرد؟شمارهٔ ۳۵۲به آه سرد دل خود دو نیم باید کردشمارهٔ ۳۵۳ز سرنوشت قضا احتراز نتوان کردشمارهٔ ۳۵۴سخن چو هر دو لب او به یکدگر می خوردشمارهٔ ۳۵۵سبکروی به صف دشمنان شبیخون زدشمارهٔ ۳۵۶چو شبنم آن که دل خویش با صفا سازدشمارهٔ ۳۵۷غریب کوی تو در هر کجا وطن سازدشمارهٔ ۳۵۸دل رمیده به این خاکدان نمی سازدشمارهٔ ۳۵۹غبار خط چو به عزم نبرد می خیزدشمارهٔ ۳۶۰به دل علاقه نداریم تا به جان چه رسدشمارهٔ ۳۶۱مس وجود مرا درد کیمیا باشدشمارهٔ ۳۶۲شکسته بند قناعت مرا دهان بسته استشمارهٔ ۳۶۳کجا به سیر چمن با رخ گشاده نشدشمارهٔ ۳۶۴رخ تو روی نگاه از پری بگرداندشمارهٔ ۳۶۵سحر که پرده ز رخ گلرخان براندازندشمارهٔ ۳۶۶درست سازد اگر شیشه شیشه گر شکندشمارهٔ ۳۶۷دلاوران که صف کارزار می شکنندشمارهٔ ۳۶۸ترا که چتر زراندود آفتاب بودشمارهٔ ۳۶۹ز هر نهال به قد سرو اگر زیاده بودشمارهٔ ۳۷۰به تیغ هر که شود کشته پایدار شودشمارهٔ ۳۷۱ز درد می دل زهاد با صفا نشودشمارهٔ ۳۷۲محنت مردم آزاده فزونتر باشدشمارهٔ ۳۷۳فیض در دامن صحرای جنون می باشدشمارهٔ ۳۷۴آب بر آتش هر بی سر و پا افشاندشمارهٔ ۳۷۵ساده لوحان که بدآموز به صحبت شده اندشمارهٔ ۳۷۶سرزلف سخن آن روز به دستم دادندشمارهٔ ۳۷۷نی اگر از دل پررخنه صدایی نزندشمارهٔ ۳۷۸دل چو آرایش مژگان تر خویش کندشمارهٔ ۳۷۹عشق چون شعله کشد اشک دمادم چه کند؟شمارهٔ ۳۸۰آه را یاد سر زلف تو پیچیده کندشمارهٔ ۳۸۱خلد تسخیر دل اهل محبت نکندشمارهٔ ۳۸۲باده ای را نپرستم که خرابم نکندشمارهٔ ۳۸۳عاشقانی که دل از گریه سبکبار کنندشمارهٔ ۳۸۴عشقبازان چو جلای نظر پاک دهندشمارهٔ ۳۸۵داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهندشمارهٔ ۳۸۶دل به خال تو عبث چشم طمع دوخته بودشمارهٔ ۳۸۷می خرامید و صبوح از می بی غش زده بودشمارهٔ ۳۸۸پیش ازین سینه ام از چاک گلستانی بودشمارهٔ ۳۸۹(چشمت که راه توبه احباب می زندشمارهٔ ۳۹۰چون لاله هر که باده حمرا نمی زندشمارهٔ ۳۹۱دم گرچه پیش آینه عالم نمی‌زندشمارهٔ ۳۹۲ماه از حجاب روی تو پروین عرق کندشمارهٔ ۳۹۳تا چند رخ ز باده کسی لاله گون کند؟شمارهٔ ۳۹۴چندان که ممکن است کسی مردمی کندشمارهٔ ۳۹۵اول به ظالمان اثر ظلم می رسدشمارهٔ ۳۹۶در خشت خم به چشم حقارت نظر مکنشمارهٔ ۳۹۷این ناقصان که فخر به انساب می کنندشمارهٔ ۳۹۸تیر از فراق شست تو می کرد ناله دوش؟شمارهٔ ۳۹۹مژگان من ز اشک دمی بی گهر نبودشمارهٔ ۴۰۰خطت ز پیش چشم سوادم نمی رودشمارهٔ ۴۰۱(هرگه لبت به خنده تبسم ادا شودشمارهٔ ۴۰۲دل روبرو به خنجر مژگان چرا شودشمارهٔ ۴۰۳آنجا که عارض تو ز می لاله گون شودشمارهٔ ۴۰۴عمرم به تلخکامی مل خرج می شودشمارهٔ ۴۰۵ای سنگدل عقیق تو بدنام می شودشمارهٔ ۴۰۶از خواب، چشم شوخ تو سنگین نمی شودشمارهٔ ۴۰۷هرکس که از رخ تو نظر آب می‌دهدشمارهٔ ۴۰۸گل بوی بی وفایی ارواح می دهدشمارهٔ ۴۰۹آیینه ات ز چشم بدان بی صفا شده استشمارهٔ ۴۱۰عاشق عنان به چرخ مقوس نمی دهدشمارهٔ ۴۱۱هرگز کسی ز قافله دل نشان ندیدشمارهٔ ۴۱۲به جای قطره باران به کشت طالع ماشمارهٔ ۴۱۳تبسمی پی دشنام تلخ در کارستشمارهٔ ۴۱۴چه شد دگر که فغان از دلم خروش کشید؟شمارهٔ ۴۱۵مرا در آتش بی رحمی عتاب مسوزشمارهٔ ۴۱۶نسیم از چمن و مشک از ختن گویدشمارهٔ ۴۱۷رونق ز لاله زار تو خط سیاه بردشمارهٔ ۴۱۸گفتار او غم از دل ناکام می بردشمارهٔ ۴۱۹تا چند ناگواری از اندازه بگذرد؟شمارهٔ ۴۲۰تنها نه کار من به نگاه نخست کردشمارهٔ ۴۲۱کی دیدمش که گریه سر حرف وا نکرد؟شمارهٔ ۴۲۲تا عشق هست ناله به فریاد می رسدشمارهٔ ۴۲۳جان چون کمال یافت به جانانه می رسدشمارهٔ ۴۲۴از بس ادب که یافت دل ما ادیب شدشمارهٔ ۴۲۵آخر غبار خط تو گرد کساد شدشمارهٔ ۴۲۶خالش بلای جان ز خط مشکبار شدشمارهٔ ۴۲۷بال و پر محیط ز موج آشکاره شدشمارهٔ ۴۲۸آثار عشق در دل چون سنگ من نماندشمارهٔ ۴۲۹گردنکشی مکن که ضعیفان به آه سردشمارهٔ ۴۳۰مردم ز حد خویش برون پا نهاده‌اندشمارهٔ ۴۳۱روشندلان که آینه جان زدوده اندشمارهٔ ۴۳۲این ریش پروران که گرفتار شانه اندشمارهٔ ۴۳۳جوش سخن من بود از جذبه مردانشمارهٔ ۴۳۴رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟شمارهٔ ۴۳۵می بی خبر از نرگس شهلای تو ریزدشمارهٔ ۴۳۶از دیده حیرت زده چون آب نریزد؟شمارهٔ ۴۳۷در دور خط آن سیم ذقن تلخ سخن شدشمارهٔ ۴۳۸لب تشنه تو، سوخته ای نیست نباشدشمارهٔ ۴۳۹توفیق، مرا رخت به منزل نرساندشمارهٔ ۴۴۰ترسم که مرا عشق به مردی نرساندشمارهٔ ۴۴۱چون حرف زند، غنچه ز گفتار بماندشمارهٔ ۴۴۲جمعی که سر خویش به فتراک تو بستندشمارهٔ ۴۴۳کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟شمارهٔ ۴۴۴جویای تو آسودگی از مرگ نبیندشمارهٔ ۴۴۵تا صدق طلب خضر من آبله پا بودشمارهٔ ۴۴۶احوال دل خسته به اغیار مگوییدشمارهٔ ۴۴۷(شکست حال پریشان ما چه فایده دارد؟شمارهٔ ۴۴۸کدام شوخ که با من سر عتاب ندارد؟شمارهٔ ۴۴۹عجب نباشد اگر دل ز آسمان بگریزدشمارهٔ ۴۵۰خراب شو که به ملک خراب باج نباشدشمارهٔ ۴۵۱همت عالی نظر به پست نداردشمارهٔ ۴۵۲دور قدح را مه تمام نداردشمارهٔ ۴۵۳ره به فروغ رخش نقاب نگیردشمارهٔ ۴۵۴طالع ما عیش را غم می کندشمارهٔ ۴۵۵گریهٔ ما دل به طوفان می‌دهدشمارهٔ ۴۵۶نه هر دل جای سودای تو باشدشمارهٔ ۴۵۷هر که نبرد آب خود چشمه کوثر شودشمارهٔ ۴۵۸خار پیراهن مشو آسودگان خاک راشمارهٔ ۴۵۹غم مرا در جان بی حاصل نمی گیرد قرارشمارهٔ ۴۶۰آشیان بلبلان پر گل شد از جوش بهارشمارهٔ ۴۶۱باز دارم نعل در آتش ز پیکان دگرشمارهٔ ۴۶۲ای ز رویت هر نظر محو تماشای دگرشمارهٔ ۴۶۳نوازش می کند بی حاصلان را آسمان کمترشمارهٔ ۴۶۴با بخت تیره کوکب ما را چه اعتبار؟شمارهٔ ۴۶۵درویش خامش است ز مبرم کشنده ترشمارهٔ ۴۶۶اقبال، گلی از چمن نیت خیرستشمارهٔ ۴۶۷ای دل بی تاب زاری واگذارشمارهٔ ۴۶۸رزق نزدیکان حق آید به پای خویشتنشمارهٔ ۴۶۹رنگ من کرده به بال و پر عنقا پروازشمارهٔ ۴۷۰سرو از قد تو کسب رعونت کند هنوزشمارهٔ ۴۷۱چون مسیحا فرد شو دل زنده جاوید باششمارهٔ ۴۷۲مست ناز من چنین مغرور و بی پروا مباششمارهٔ ۴۷۳یوسف من از زلیخا مشربان دامن بکششمارهٔ ۴۷۴سرمه یعقوب را مالیده گرد دامنششمارهٔ ۴۷۵کاکل او درهم است از شورش سودای خویششمارهٔ ۴۷۶فصل گل می گذرد بی قدح و جام مباششمارهٔ ۴۷۷آن که از چاک دل خویش بود محرابششمارهٔ ۴۷۸آه کان سرو گل اندام ز رعنایی هاشمارهٔ ۴۷۹موجه ای کو که ز دریا نبود ما و منش؟شمارهٔ ۴۸۰خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویششمارهٔ ۴۸۱به گوشه قفس از آشیانه قانع باششمارهٔ ۴۸۲از عشق اگر لاف زنی دشمن کین باششمارهٔ ۴۸۳خطی که دمید گرد رخسارششمارهٔ ۴۸۴تیغی که غمزه تو کند سایه پرورششمارهٔ ۴۸۵در گرد خط نهان شد روی عرق فشانششمارهٔ ۴۸۶هر که پیش از مرگ مرد از یک جهان غم شد خلاصشمارهٔ ۴۸۷لاله آتش زبان افروخت در گلشن چراغشمارهٔ ۴۸۸هر کس که چون صدف دهن خویش کرد پاکشمارهٔ ۴۸۹زلفت ز کجا و ز کجا سلسله مشکشمارهٔ ۴۹۰بازآ که بی تو رنگ نیاید به روی گلشمارهٔ ۴۹۱گرچه زنگ خاطر تن پروران چون روزه امشمارهٔ ۴۹۲می‌تراود وحشت از بوم و بر کاشانه‌امشمارهٔ ۴۹۳دیده از صورت‌پرستی بسته بود آیینه‌امشمارهٔ ۴۹۴من که بودم رونق کوی خرابات، این زمانشمارهٔ ۴۹۵جلوه‌ای مستانه زان گلگون‌قبا می‌خواستمشمارهٔ ۴۹۶چند زور آرد جنون بر من، گریبان نیستمشمارهٔ ۴۹۷تیغ کوه همتم، دامن ز صحرا می کشمشمارهٔ ۴۹۸پرده بر حسن عمل از دامن تر می کشمشمارهٔ ۴۹۹در لباس از سینه تفسیده آهی می کشمشمارهٔ ۵۰۰چون نظر بر روی آن دشمن مروت می‌کنمشمارهٔ ۵۰۱گریه را بی‌طاقتی آموختن حق من استشمارهٔ ۵۰۲نیست ناخن در کف و مشکل‌گشایی می‌کنمشمارهٔ ۵۰۳(تا به چند از گریه آزار دل جیحون دهم؟شمارهٔ ۵۰۴در دل است آن کس که از نادیدنش دیوانه‌ایمشمارهٔ ۵۰۵ما به زور اشک، موج از روی جیحون می بریمشمارهٔ ۵۰۶چون به دریا روی با این دیده پر نم کنیمشمارهٔ ۵۰۷ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستمشمارهٔ ۵۰۸به می گرد ملال از چهره دل پاک می کردمشمارهٔ ۵۰۹من آن بخت از کجا دارم که با او همسفر گردم؟شمارهٔ ۵۱۰به بوسی قانع از لبهای شکربار چون گردم؟شمارهٔ ۵۱۱نمی کردم به نیرنگ خزان ترک وفاداریشمارهٔ ۵۱۲فضای چرخ تنگی می کند بر مغز پرشورمشمارهٔ ۵۱۳من آن رندم که راز دل ز لوح سینه می خوانمشمارهٔ ۵۱۴بر سر خوان امل دست هوس می‌بندمشمارهٔ ۵۱۵نتوان کرد به زندان بدن محصورمشمارهٔ ۵۱۶جذبه ای کو که ازین نشأه به پرواز آیم؟شمارهٔ ۵۱۷گرچه خاکیم پذیرای دل و جان شده ایمشمارهٔ ۵۱۸اگر سیاه دلم داغ لاله زار توامشمارهٔ ۵۱۹دلی گرفته تر از غنچه در بغل دارمشمارهٔ ۵۲۰خدنگ او نظری دوخته است بر بالمشمارهٔ ۵۲۱شکار جذبه توفیق شد گریبانمشمارهٔ ۵۲۲ستم به خویش ز کوتاهی زبان کردیمشمارهٔ ۵۲۳برون ز شیشه افلاک همچو رنگ زدیمشمارهٔ ۵۲۴کمند زلف ترا چون به خویش رام کنیم؟شمارهٔ ۵۲۵به هفت آب، دهن از شراب می شویمشمارهٔ ۵۲۶فرهادم و ثبات قدم هست پیشه امشمارهٔ ۵۲۷صد خنده واکشم ز تو تا ترک جان کنمشمارهٔ ۵۲۸در کار عشق سعی چو فرهاد می‌کنمشمارهٔ ۵۲۹گاهی به کوه و گاه به صحرا نمی رومشمارهٔ ۵۳۰کو می که اختیار خرد را به او دهم؟شمارهٔ ۵۳۱دل را به زلف حسن شمایل نمی دهمشمارهٔ ۵۳۲حاشا که دل به ناز و نعیم جهان نهمشمارهٔ ۵۳۳از شرم عشق دیده خونبار بسته ایمشمارهٔ ۵۳۴پیش قضا طلسم ز تدبیر بسته ایمشمارهٔ ۵۳۵دام امید در ره ایام بسته‌ایمشمارهٔ ۵۳۶راه نشاط بر دل دیوانه بسته ایمشمارهٔ ۵۳۷از خط به مهربانی ما بدگمان مشوشمارهٔ ۵۳۸رفتیم و کوی او به رقیبان گذاشتیمشمارهٔ ۵۳۹گرم نصیحت دل دیوانه خودیمشمارهٔ ۵۴۰چون گل پی رنگینی دستار نباشمشمارهٔ ۵۴۱ما را به تو شد راهنما راهبر چشمشمارهٔ ۵۴۲ما حسرت دیدار تو در سینه شکستیمشمارهٔ ۵۴۳دلبستگیی با دل بی کینه نداریمشمارهٔ ۵۴۴ما داغ جنون را به سویدا نفروشیمشمارهٔ ۵۴۵به کویش مشت خاکی می فرستمشمارهٔ ۵۴۶گر تو با هر خار و خس خواهی چو گل افروختنشمارهٔ ۵۴۷مردم از افسردگی ای بخت چشمی باز کنشمارهٔ ۵۴۸درگذشت از خاکساری دشمن از آزار منشمارهٔ ۵۴۹از نصیحت دم مزن با خاطر افگار منشمارهٔ ۵۵۰خیره گردد دیده صبح از جلای داغ منشمارهٔ ۵۵۱نیست غیری در حریم دیده نمناک منشمارهٔ ۵۵۲منقلب گشته است از دور فلک احوال منشمارهٔ ۵۵۳خون ز چشم عاشقان بیگناه آمد برونشمارهٔ ۵۵۴زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟شمارهٔ ۵۵۵ز رخسار تو خونها در دل گل می توان کردنشمارهٔ ۵۵۶کجا طی راه حق با جان غافل می توان کردن؟شمارهٔ ۵۵۷به تنهایی گل از وصل گلستان می توان چیدنشمارهٔ ۵۵۸بیا ای عشق جان پای در گل را به راه افکنشمارهٔ ۵۵۹نمی آیی، نمی خوانی، نمی جویی خبر از منشمارهٔ ۵۶۰به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرونشمارهٔ ۵۶۱راز عشق از دل بی تاب نیاید بیرونشمارهٔ ۵۶۲نگه از چشم کبود تو چه خوش می آیدشمارهٔ ۵۶۳ز عشق بی مژه تر نمی توان بودنشمارهٔ ۵۶۴خوش است چاشنی سود در زیان دیدنشمارهٔ ۵۶۵رویت که شست چهره به آتش نقاب ازوشمارهٔ ۵۶۶ای غنچه زر خرید گلستان بوی توشمارهٔ ۵۶۷در مجلس شراب رخ شرمگین مجوشمارهٔ ۵۶۸می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاهشمارهٔ ۵۶۹چه شیرینی است با لبهای آن شیرین پسر یاربشمارهٔ ۵۷۰دستی که ریزشی نکند زیر خشت بهشمارهٔ ۵۷۱از عرق رخسار گلگون را گلستان کرده‌ایشمارهٔ ۵۷۲پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنیشمارهٔ ۵۷۳با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخنشمارهٔ ۵۷۴ازان رخسار حیرت آفرین تا پرده واکردیشمارهٔ ۵۷۵ندارد حسن خط چون من غلام حلقه در گوشیشمارهٔ ۵۷۶دل هر کس که از خورشید ایمان گشت نورانیشمارهٔ ۵۷۷عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ایشمارهٔ ۵۷۸بی سبب بر سرم ای عربده ساز آمده ایشمارهٔ ۵۷۹از کجی ناخنه دیده انور گردیشمارهٔ ۵۸۰از سخن چند چو سی پاره پریشان گردی؟شمارهٔ ۵۸۱کند چه نشو و نما دانه زمین گیریشمارهٔ ۵۸۲زهی نگاه تو با فتنه گرم همدوشیشمارهٔ ۵۸۳ز چهره تو چو خوشید نور می باردشمارهٔ ۵۸۴غافل ز سیر عالم انوار مانده ایشمارهٔ ۵۸۵در گریه چشم افشک فشان را ندیده ایشمارهٔ ۵۸۶آسوده ای که لطف نمایان ندیده ایشمارهٔ ۵۸۷زهاد را به حلقه رندان چه می بری؟شمارهٔ ۵۸۸ای فتنه از سپاه تو تیری ز ترکشیشمارهٔ ۵۸۹صبر مرا حواله به سیماب می کنیشمارهٔ ۵۹۰محبت چون کند زورآزماییشمارهٔ ۵۹۱مرا چون نیست طالع ز آشناییشمارهٔ ۵۹۲باز رنگت شکسته است امروزشمارهٔ ۵۹۳تا چو سرزلف صد شکست نیابیشمارهٔ ۵۹۴نهشت شرم رخ از گوشه نقاب نماییشمارهٔ ۵۹۵بهار می گذرد، سیر گلستانی کنشمارهٔ ۵۹۶به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکنشمارهٔ ۵۹۷یکی هزار شد از عشق ناتمامی منشمارهٔ ۵۹۸ختم است بر خرام تو راه نظر زدنشمارهٔ ۵۹۹اول علاج ما به نگاه کشند کنشمارهٔ ۶۰۰خود را به عشق کم ز خودی متهم مکنشمارهٔ ۶۰۱تیغ دو دم بود لب خندان به چشم منشمارهٔ ۶۰۲هر نغمه طرازی نرباید دل مستانشمارهٔ ۶۰۳ز لباس تن برون آ به گه نیاز کردنشمارهٔ ۶۰۴دل ز مهر بوالهوس آزاد کنشمارهٔ ۶۰۵برد تا رنگ حیا را باده از رخسار اوشمارهٔ ۶۰۶نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ اوشمارهٔ ۶۰۷عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای اوشمارهٔ ۶۰۸می به جامم می کند چشم خمارآلود توشمارهٔ ۶۰۹ای قیامت نخل بند قامت رعنای توشمارهٔ ۶۱۰ای صبا احوال ما با پاسبان او بگوشمارهٔ ۶۱۱مگر ذوق خودآرایی براندازد نقابش راشمارهٔ ۶۱۲قیامت را به رفتار آورد سرو روان توشمارهٔ ۶۱۳یکی هزار شد از خط سبز، شهرت اوشمارهٔ ۶۱۴اگر ز تیغ کند روزگار افسر توشمارهٔ ۶۱۵شمارهٔ ۶۱۶به کویش مشت خاکی می فرستمشمارهٔ ۶۱۷گر تو با هر خار و خس خواهی چو گل افروختنشمارهٔ ۶۱۸مردم از افسردگی ای بخت چشمی باز کنشمارهٔ ۶۱۹درگذشت از خاکساری دشمن از آزار منشمارهٔ ۶۲۰از نصیحت دم مزن با خاطر افگار منشمارهٔ ۶۲۱خیره گردد دیده صبح از جلای داغ منشمارهٔ ۶۲۲نیست غیری در حریم دیده نمناک منشمارهٔ ۶۲۳منقلب گشته است از دور فلک احوال منشمارهٔ ۶۲۴خون ز چشم عاشقان بیگناه آمد برونشمارهٔ ۶۲۵زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟شمارهٔ ۶۲۶ز رخسار تو خونها در دل گل می توان کردنشمارهٔ ۶۲۷کجا طی راه حق با جان غافل می توان کردن؟شمارهٔ ۶۲۸به تنهایی گل از وصل گلستان می توان چیدنشمارهٔ ۶۲۹بیا ای عشق جان پای در گل را به راه افکنشمارهٔ ۶۳۰نمی آیی، نمی خوانی، نمی جویی خبر از منشمارهٔ ۶۳۱به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرونشمارهٔ ۶۳۲راز عشق از دل بی تاب نیاید بیرونشمارهٔ ۶۳۳نگه از چشم کبود تو چه خوش می آیدشمارهٔ ۶۳۴ز عشق بی مژه تر نمی توان بودنشمارهٔ ۶۳۵خوش است چاشنی سود در زیان دیدنشمارهٔ ۶۳۶رویت که شست چهره به آتش نقاب ازوشمارهٔ ۶۳۷ای غنچه زر خرید گلستان بوی توشمارهٔ ۶۳۸در مجلس شراب رخ شرمگین مجوشمارهٔ ۶۳۹می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاهشمارهٔ ۶۴۰چه شیرینی است با لبهای آن شیرین پسر یاربشمارهٔ ۶۴۱دستی که ریزشی نکند زیر خشت بهشمارهٔ ۶۴۲از عرق رخسار گلگون را گلستان کرده‌ایشمارهٔ ۶۴۳پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنیشمارهٔ ۶۴۴با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخنشمارهٔ ۶۴۵ازان رخسار حیرت آفرین تا پرده واکردیشمارهٔ ۶۴۶ندارد حسن خط چون من غلام حلقه در گوشیشمارهٔ ۶۴۷دل هر کس که از خورشید ایمان گشت نورانیشمارهٔ ۶۴۸عرق آلود ز می طرف جبین ساخته ایشمارهٔ ۶۴۹بی سبب بر سرم ای عربده ساز آمده ایشمارهٔ ۶۵۰از کجی ناخنه دیده انور گردیشمارهٔ ۶۵۱از سخن چند چو سی پاره پریشان گردی؟شمارهٔ ۶۵۲کند چه نشو و نما دانه زمین گیریشمارهٔ ۶۵۳زهی نگاه تو با فتنه گرم همدوشیشمارهٔ ۶۵۴ز چهره تو چو خوشید نور می باردشمارهٔ ۶۵۵غافل ز سیر عالم انوار مانده ایشمارهٔ ۶۵۶در گریه چشم افشک فشان را ندیده ایشمارهٔ ۶۵۷آسوده ای که لطف نمایان ندیده ایشمارهٔ ۶۵۸زهاد را به حلقه رندان چه می بری؟شمارهٔ ۶۵۹ای فتنه از سپاه تو تیری ز ترکشیشمارهٔ ۶۶۰صبر مرا حواله به سیماب می کنیشمارهٔ ۶۶۱محبت چون کند زورآزماییشمارهٔ ۶۶۲مرا چون نیست طالع ز آشناییشمارهٔ ۶۶۳باز رنگت شکسته است امروزشمارهٔ ۶۶۴تا چو سرزلف صد شکست نیابیشمارهٔ ۶۶۵نهشت شرم رخ از گوشه نقاب نماییشمارهٔ ۶۶۶بهار می گذرد، سیر گلستانی کنشمارهٔ ۶۶۷به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکنشمارهٔ ۶۶۸یکی هزار شد از عشق ناتمامی منشمارهٔ ۶۶۹ختم است بر خرام تو راه نظر زدنشمارهٔ ۶۷۰اول علاج ما به نگاه کشند کنشمارهٔ ۶۷۱خود را به عشق کم ز خودی متهم مکنشمارهٔ ۶۷۲تیغ دو دم بود لب خندان به چشم منشمارهٔ ۶۷۳هر نغمه طرازی نرباید دل مستانشمارهٔ ۶۷۴ز لباس تن برون آ به گه نیاز کردنشمارهٔ ۶۷۵دل ز مهر بوالهوس آزاد کنشمارهٔ ۶۷۶برد تا رنگ حیا را باده از رخسار اوشمارهٔ ۶۷۷نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ اوشمارهٔ ۶۷۸عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای اوشمارهٔ ۶۷۹می به جامم می کند چشم خمارآلود توشمارهٔ ۶۸۰ای قیامت نخل بند قامت رعنای توشمارهٔ ۶۸۱ای صبا احوال ما با پاسبان او بگوشمارهٔ ۶۸۲مگر ذوق خودآرایی براندازد نقابش راشمارهٔ ۶۸۳قیامت را به رفتار آورد سرو روان توشمارهٔ ۶۸۴یکی هزار شد از خط سبز، شهرت اوشمارهٔ ۶۸۵اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو