گنج

شمارهٔ ۹۱

تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشتاز پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بودهر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
می شکست از خون من دایم خمار خویش راچشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت