گنج

شمارهٔ ۹۲

در محبت کام نتوان بی دل خونخواره یافتغنچه خونها خورد تا چون گل دل صدپاره یافت
لنگر آسودگی دست مرا بر چوب بستتا به دست بسته روزی طفل در گهواره یافت
گریه شادی حجاب چهره مقصود شدبعد ایامی که چشمم رخصت نظاره یافت