گنج

شمارهٔ ۱۹۲

بوی خون از غنچه گل بر دماغم می خوردسوده مشک از خط ریحان به داغم می خورد
زلف سنبل گرچه شد سر حلقه آشفتگانپیچ و تاب رشک از دود چراغم می خورد
روی گرمی هرگز از داغ نمکسودم ندیدپنبه گر فرصت بیابد خون داغم می خورد