شمارهٔ ۲۷۱
ز می هرگاه روی یار عالمسوز می گرددخجل خورشید از خود چون چراغ روز می گردد
گسستن رشته مهر و محبت را بود مشکلرهایی نیست مرغی را که دست آموز می گردد
کند افتادگی چون خاک ره هر کس شعار خوداگر با آسمان گردد طرف، فیروز می گردد
بشو از عیش شیرین دست تا گردد دلت روشنکه موم از شهد چون شد دور، بزم افروز می گردد