گنج

شمارهٔ ۲۷۰

چو برگ سبز کز باد خزانی زرد می گرددنشیند هر که با من یک نفس همدرد می گردد
به می گفتم غبار کلفت از خاطر فرو شویمندانستم که از آب آسیا پرگرد می گردد
چنان کز صبح خیزد تیرگی از دامن شبهاسیاهی دور از دلها به آه سرد می گردد
چنان کز خواب سنگین دیده شبخیز آسایددل بی تاب من ساکن ز کوه درد می گردد