گنج

شمارهٔ ۲۱۸

روز روشن آه ما بر قلب گردون می زندعاجزست آن کس که بر دشمن شبیخون می زند
دست گستاخم به زلف او شبیخون می زندبوسه ام خود را بر آن لبهای میگون می زند
سرکه ابروی زاهد گر چنین تندی کندنشأه می همچو رنگ از شیشه بیرون می زند