شمارهٔ ۵۲
خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش رابه دست بوسه دهم خاک آستانش را
حدیثی از گل رخسار او که می گوید؟که همچو غنچه پر از زر کنم دهانش را
گلی که نیست به فرمان او، چو نافرمانبرآورم ز پس سر برون زبانش را
شهید باده چو خواهید جان نو یابدبه چوب تاک بسوزید استخوانش را