گنج

شمارهٔ ۳۸۵

داغ سودای ترا بر دل بی کینه نهندگوهری را که عزیزست به گنجینه نهند
بی تو جمعی که نظر آب دهند از گلزارتشنگانند که بر ریگ روان سینه نهند
قسمت مردم هموار نگردد سختیبالش از موم به زیر سر آیینه نهند