شمارهٔ ۲۴۱
نشأه دیوانگی تکلیف باغم می کندنوبهاران روغن گل در چراغم می کند
از گریبان تجرد سر برون آورده امبوی پیراهن شنیدن بی دماغم می کند
حرف بلبل را ز استغنا به خاک افکنده امساده لوحی بین که گل تکلیف باغم می کند
سایه بال هما ارزانی خورشید بادبرگ تاکی از گلستان تردماغم می کند