گنج

شمارهٔ ۴۸۰

خرقه ای دوختم از داغ جنون بر تن خویشنیست یک تن به تمامی چو من اندر فن خویش
سر مینای می و همت او را نازمکه گرفته است گناه همه بر گردن خویش
این چه بخت است که هر خار که گل کرد از خاکدر دل آبله من شکند سوزن خویش